پسر جوان و مادر پیر و عروس زیبا
پسر جوان ان قدر عاشق دختر بود کـه گفت: تو نگران چی هستی؟
دختر جوان هم حرفش را زد: همون طور کـه خودت میدونی مادرت پیره و جز تو فرزندی نداره… باید شرط ضمن عقد بگذاریم کـه اگر زمین گیر شد، اونو بـه خونه ما نیاری و ببریش خانه سالمندان.
پسر جوان آهی کشید و شرط دختر را پذیرفت…هنوز شش ماه از ازدواجشان نگذشته بود کـه زن جوان دریک تصادف خودرو قطع نخاع و ویلچر نشین شد.پسر جوان رو بـه مادرش گفت: بهتر نیست ببریمش آسایشگاه؟
مادر پیرش با عصبانیت گفت: مگه من مُردم کـه ببریش آسایشگاه؟ خودم تا موقعی کـه زمینگیر نشدم ازش مراقبت می کنم.
پسر جوان اشک ریخت و بـه زنش نگاه کرد.زن جوان انگار با نگاهش بـه او میگفت: شرط ضمن عقد رو باطل کن!
این پیج در اینستاگرام حمایت کنید (مکروطنین) macrotanin
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۰ ساعت 15:18 توسط منوچهر دانای
|
وبلاگ برای همه ایران و ایرانیان مطالبی آموزنده، حکایت، داستان های کوتاه، خواندنی و شنیدنی طنز، سایتهای مفید و هر آنچه که در این زمینه باشد توسط منوچهر دانای گردآوری و تهیه شده است. دوست دارم به آرشيو موضوعي هم نگاهي كنيد مطالبي خوبي را جمع آوري كردم.