دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 به در و دشت و دمن ؟ 

یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟

 یا به یک  خلوت و تنهایی امن

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 پیرفرزانه من بانگ برآورد 

که این حرف نکوست، 

دل که تنگ است برو خانه دوست . . . 

شانه اش جایگه گریه تو

سخنش راه گشا

بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست . . 

دل که تنگ است برو خانه دوست . .

 خانه اش خانه توست . . .

باز گفتم: 

خانه دوست کجاست؟

گفت پیدایش کن 

آنجا پر از مهر و صفاست

گفتمش در پاسخ:

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم،

یادشان در دل من ،

قلبشان منزل من . . . !

صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق !

تو دلت سبز ،

لبت سرخ ،

چراغت روشن !

چرخ روزيت هميشه چرخان !

نفست داغ ،

تنت گرم ،

دعايت با من !

روزهايت پى هم خوش باشد.