دروغ های مادرم به خاطر من و آينده من (رفيق بي كلك مادر دوستت دارم)

داستان از زمان تولّدم شروع می شود. تنها فرزند خانواده بودم؛ سخت فقیر بودیم و تهیدست، هیچگاه غذا به اندازه کافی نداشتیم. روزی قدری برنج به دست آوردیم تا رفع گرسنگی کنیم. مادرم سهم خودش را هم به من داد، از بشقاب خودش به درون بشقاب من ریخت و گفت،: فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم. و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت. مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند. به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است. بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمی دانی که من ماهی دوست ندارم؟ و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم، آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد. شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح. لبخندی زد و گفت: پسرم، خسته نیستم. و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.

به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام میرسید. اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد. موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم. مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد. در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود که من موقع خروج بنوشم. از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود می‏گفت. نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، مادر بنوش. گفت: پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم. و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوهزنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانه‌ی او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت: من نیازی به محبّت کسی ندارم...و این پنجمین دروغ او بود.

درس من تمام شد و از مدرسه فارغالتّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفه ی من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت: پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم. و این ششمین دروغی بود که به من گفت.

درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم .با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت: فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم. و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید. به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم. دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همه ی اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت: "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این هشتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت ...

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیشان از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید و این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم.

تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان آن تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه دربر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در مزرع سبز فلک
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
ملک هستی را مسخر داشتن

بر تو ارزانی که ما را خوشتر است
لذت یک لحظه مادر داشتن

قدردانی از مادر (تشکر از مادر هر وقت که بتوانی درکش کنی )

جوانی با تحصیلات عالی برای یک شغل مدیریتی در شرکتی بزرگ درخواست كار داد او در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت در حالیکه آخرین مراحل مصاحبه را انجام میداد، از شرح سوابق جوان متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی او از دبیرستان تا لیسانس و پس از آن تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد. پس پرسيد: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟
جوان پاسخ داد: خير. دوباره پرسيد: آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت مي‌کرد؟
جوان پاسخ داد: زمانی که یک سال داشتم پدرم فوت کرد و تنها مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را مي‌داد.
رئیس پرسید: مادرتان کجا کار می کرد؟ جوان پاسخ داد: مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می‌کرد.
رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. او دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.
رئیس پرسید: آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟ پاسخ داد: هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.
در پايان مصاحبه رئیس رو به جوان كرد و گفت: درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید و سپس فردا صبح پیش من بیایید. جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند.
مادرش احساس عجیبی داشت، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می‌داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی‌ها خیلی دردناک بود که مادرش می‌لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد.
باز اين اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست‌هاست که هر روز رخت‌ها را می‌شوید تا او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی‌های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده‌اش پرداخت کند.
بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.
آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی درد دل کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت. رئیس متوجه اشکهای توی چشم‌های جوان شد، پرسید:
آیا می توانید به من بگویید دیروز كه از اينجا رفتيد در خانه‌تان چه كار كرديد و  چي ياد گرفتيد
جوان پاسخ داد: دستهای مادرم را تمیز کردم و شستشوی همه باقیمانده رخت‌ها را نیز تمام کردم.
رئیس پرسید: لطفاً احساس تان را به من بگویید. جوان به نظر مي‌آمد پخته‌تر شده جواب داد:
 اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، موفقیت امروز من معنایی نداشت. می‌فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک کاری انجام شود. به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم.
رئیس شرکت گفت: این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.
می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک بدیگران را بداند، کسی که ارزش زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد و توانست احترام زیردستانش را بدست بیاورد.
چندی نگذشت که این انگیزه در تمام کارمندان گسترش یافت و هر کارمندی با کوشش و جدیت خالصانه کار می کرد و طولی نکشید که عملکرد شرکت به طور فوق العاده ای بهبود یافت ...

مادر

جبران‌ خليل‌ جبران‌ دربال‌هاي‌ شكسته مي‌گويد: زيباترين‌ لفظي‌ كه‌ از زبان‌ بشريت‌ مي‌تراود، كلمه‌ مادر است‌; قشنگ‌ترين ‌ندا مادر است‌. كلمه‌ كوچكي‌ سرشار از اميد و عشق‌ و عاطفه‌، و هر آن‌چه‌ از رقت‌ و حلاوت‌ در آن‌ است‌. مادر همه‌ چيز اين‌ زندگي‌ است‌. تسلايي‌ است ‌در اندوه‌، اميدي‌ است‌ در نوميدي‌، نيرويي‌ است‌ در ناتواني‌. سرچشمه ‌مهرباني‌ و رافت‌ و شفقت‌ و غفران‌ است‌. كسي‌ كه‌ مادرش‌ را از دست‌ بدهد، سينه‌اي‌ را از دست‌ داده‌ كه‌ سر بر آن‌ مي‌گذاشته‌، و دستي‌ كه‌ تبركش‌ مي‌كرده‌، و چشمي‌ كه‌ نگهبانش‌ بوده‌.

مهر مادری (تو را خدا مادرتان قبل از اینکه پشیمان بشید خوب دوست بدارید)

مادر من فقط یك چشم داشت. من از اون متنفر بودم ... اون همیشه مایه خجالت من بود. اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت. یك روز اون اومده بود دم در مدرسه كه به من سلام كنه و منو با خود به خونه ببره. خیلی خجالت كشیدم. آخه اون چطور تونست این كار رو بامن بكنه ؟ به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه كردم و فورا از اونجا دور شدم. روز بعد یكی از همكلاسی ها منو مسخره كرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یك چشم داره! فقط دلم میخواست یك جوری خودم رو گم و گور كنم. كاش زمین دهن وا میكرد و منو ، كاش مادرم یه جوری گم و گور میشد. روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال كنی چرا نمی میری ؟!!! اون هیچ جوابی نداد....حتی یك لحظه هم راجع به حرفی كه زدم فكر نكردم، چون خیلی عصبانی بودم. احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت. دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ كاری با اون نداشته باشم، سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم. اونجا ازدواج كردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی، از زندگی، بچه ها و آسایشی كه داشتم خوشحال بودم. تا اینكه یه روز مادرم اومد به دیدن من. اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو، وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند و من سرش داد كشیدم كه چرا خودش رو دعوت كرده كه بیاد اینجا اونم بی خبر سرش داد زدم، چطور جرات كردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟! گم شو از اینجا! همین حالا اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام. مثل اینكه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد یك روز، یك دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شركت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه. ولی من به همسرم به دروغ گفتم كه به یك سفر كاری میرم، بعد از مراسم، رفتم به اون كلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی كنجكاوی. همسایه ها گفتن كه اون مرده. ولی من حتی یك قطره اشك هم نریختم. اونا یك نامه به من دادند كه اون ازشون خواسته بود كه به من بدن، ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فكر تو بوده ام. منو ببخش كه به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم. خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا ولی من ممكنه كه نتونم از جام بلند شم كه بیام تو رو ببینم وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینكه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم. آخه میدونی ... وقتی تو خیلی كوچیك بودی، تو یه تصادف، یك چشمت رو از دست دادی به عنوان یك مادر، نمی تونستم تحمل كنم و ببینم كه تو داری بزرگ میشی با یك چشم، بنابراین چشم خودم رو دادم به تو برای من اقتخار بود كه پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور كامل ببینه. با همه عشق و علاقه من به تومادرت

فرشته کودک

کودکي که آماده تولد بود، و یواش، یواش میرفت که قدم در این دنیای بگذارد نزد خدا رفت و از او پرسيد:«مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد؛ اما من به اين کوچکي و بدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟»
خداوند در جواب فرمود: «نگران نباش
از ميان بسياري از فرشتگان، من يکي را براي تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداري خواهد کرد
اما کودک هنوز مطمئن نبود که مي خوهد برود يا نه.
- اينجا در بهشت است، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي است.
خداوند لبخند زد: « فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود
کودک باز هم پرسید: « من چه طور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت: « فرشته تو، زيباترين و شيرين ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني
کودک با ناراحتي گفت: « وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»
خداوند براي اين سؤال هم پاسخي داشت: « فرشته ات دستهايت را کنار هم مي گذارد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.» و چطور مرا بخوانی
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: «شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند. چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟»
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد : « اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود
خداوند لبخند زد و گفت فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره و هر آن کنار تو خواهم بود
در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهايي از زمين شنيده مي شد. کودک مي دانست که بايد به زودي سفرش را آغاز کند. او به آرامي يک سؤال از ديگر از خداوند پرسيد:«خدايا اگر بايد همين حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگوييد
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:

«نام فرشته ات اهميتي ندارد و به راحتي مي تواني او را مادر صدا کني

مادر

مادر، اي باغبان هستي من، برای بهتر روييدنم تو باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کرد. و برای  پروراندنم آغوش گرم تو بود که بالنده ام ساخت.


دو موجود هستی گرامی تر است
یکی میهن و دیگرش مادر است

ستایش کنم زن که او مادر است
که مادر سزاوار زیب و زر است

تو ای مادر من نوای میهن من
کنم خواب در اغوشت ای سرور من

آبروی اهل دل از خاک پای مادر است

هرچه دارند این جماعت از دعای مادر است

آن بهشتی را که قرآن می کند توصیف آن

صاحب قرآن گفتا زیر پای مادر است

چه جوری بزرگ شدیم

Mother's Day is EVERYDAY..
 
When you were 1 year old, she fed you and bathed you.
You thanked her by crying all night long.

وقتی یه سالت بود اون بهت غذا داد و حمومت کرد ..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ با شب نخوابی هات و گریه کردن هات 


 

 

____________ _________ _________ _______


When you were 2 years old, she taught you to walk.
You thanked her by running away when she called.

وقتی دو سالت بود اون بهت یاد داد چه جوری راه بری


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با فرار کردنت وقتی که هی صدات میکرد 
 When you were 3 years old, she made all your meals with love.
You thanked her by tossing your plate on the floor.
 

وقتی 3 سالت بود اون با عشق برات غذا هات رو درست میکرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با پرت کردن بشقاب غذات رو زمین ..
 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 4 years old, she gave you some crayons
You thanked her by coloring the dining room table.

وقتی 4 سالت شد اون بهت چند تا مداد و گچ رنگی داد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با رنگ کردن و خط خطی کردن میز اتاق غذاخوری


____________ _________ _________ _______
When you were 5 years old, she dressed you for the holidays.
You thanked her by plopping into the nearest pile of mud.

وقتی که 5 سالت بود یه لباس خوشگل واسه تعطیلات تنت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با تلپی خودت رو انداختن رو یه عالمه گِل و شُل

 
When you were 6 years old, she walked you to school.
You thanked her by screaming, "I'M NOT GOING!"

وقتی 6 سالت شد اون تورو به دبستان برد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با جیغ و گریه و زاری که من نمیخوام برم مدرسه

 

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 7 years old, she bought you a baseball.
You thanked her by throwing it through the next-door-neighbor' s window.

وقتی 7 سالت بود واست یه توپ  خرید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با شوت کردنش به  شیشه ی همسایه بغلی

 

 

 

____________ _________ _________ _______

When you were 8 years old, she handed you an ice cream.
You thanked her by dripping it all over your lap.

وقتی 8 سالت شد یه روز واست بستنی خرید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟با ریختن وچکه کردنش روی تمام لباست
 

 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 12 years old, she warned you not to watch certain TV shows.
You thanked her by waiting until she left the house.

 

وقتی 12 سالت بود بهت گفت بعضی از برنامه های تلویزیون رو نباید ببینی..

مناسب تو  نیست 
تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟صبر میکردی پاشو از خونه بزاره بیرون و می رفتی و می دیدی

 

 

____________ _________ _________ _______

When you were 13, she suggested a haircut that was becoming.
You thanked her by telling her she had no taste.

وقتی 13 سالت بود ازت خواست موهات رو با یه مدل جدید کوتاه کنی 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی که سلیقه نداره

 

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 14, she paid for a month away at summer camp.
You thanked her by forgetting to write a single letter.

وقتی 14 سالت شد هزینه یه ماه تعطیلات که بری کمپ تابستانی  رو پرداخت کرد

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ فراموش کردی حتی یه نامه ی خشک و خالی واسش بفرستی

 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 15, she came home from work, looking for a hug.
You thanked her by having your bedroom door locked.

وقتی 15 سالت بود خسته که از سر کار بر میگشت .دلش میخواست بغلش کنی 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟تو اتاقت بودی و درو هم قفل میکردی

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 16, she taught you how to drive her car.
You thanked her by taking it every chance you could.

وقتی 16 سالت شد بهت رانندگی یاد داد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟تو هر فرصتی  ماشینشو ازش میگرفتی

 

 
____________ _________ _________ _______
When you were 17, she was expecting an important call.
You thanked her by being on the phone all night.

وقتی 17 سالت بود .یه شب اون منتظر یه تلفن خیلی مهم بود


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ تمام شب  تلفن رو اشغال کردی

 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 18, she cried at your high school graduation.
You thanked her by staying out partying until dawn.

وقتی 18 سالت شد ..اون تو مراسم فارغ التحصیلی تو از دبیرستان اشک شوق ریخت


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ شب رفتی مهمونی و تا صبح خونه نیومدی 
 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 19, she paid for your college tuition, drove you to campus, carried your bags.
You thanked her by saying good-bye outside the dorm so you wouldn't be embarrassed in front of your friends.

 

وقتی 19 سالت شد.شهریه دانشگاهت رو پرداخت کرد ..خودش بردت دانشگاه و وسایلت رو حمل کرد 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟همون جلوی در خوابگاه بهش گفتی خداحافظ و گفتی بره که جلوی دوستات آبروت نره

 


____________ _________ _________ _______


When you were 20, she asked whether you were seeing anyone.
You thanked her by saying, "It's none of your business."

وقتی 20 سالت بود ازت خواست بهش بگی که آیا کسی تو زندگیت هست یا نه..

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟گفتی به تو مربوط نیست
 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 21, she suggested certain careers for your future.
You thanked her by saying, "I don't want to be like you."

وقتی 21 سالت بود یه برنامه هایی رو برای آینده ات پیشتهاد کرد 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی که علافه ای نداری که مث اون بشی

 

 
____________ _________ _________ _______
When you were 22, she hugged you at your college graduation.
You thanked her by asking whether she could pay for a trip to Europe.

وقتی 22 سالت شد ..روز فارغ التحصیلی از دانشگاه در آغوشت گرفت

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی می تونه پول بده که بری اروپا؟
 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 23, she gave you furniture for your first apartment.
You thanked her by telling your friends it was ugly.

وقتی 23 سالت شد ..اون مبلمان اولین آپارتمانت رو بهت داد


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟ به دوستات گفتی چه مبل های زشتی

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 24, she met your fiance and asked about your plans for the future.
You thanked her by glaring and growling, "Muuhh-ther, please!"

وقتی 24 سالت بود نامزدت رو دید و ازت برنامه ی آینده تون رو پرسید


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش چشم غره رفتی و غر زنی که :اِ مامان .خواهش

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 25, she helped to pay for your wedding, and she cried and told you

how deeply she loved you.
You thanked her by moving across the country.

وقتی 25 سالت بود.اون کمکت کرد که هزینه های عروسیت رو بپردازی و اشک ریخت و بهت گفت که عمیقا دوستت داره .


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟اسباب کشی کردی به یه شهر دور

 

 


____________ _________ _________ _______
When you were 30, she called with some advice on the baby.
You thanked her by telling her, "Things are different now."

وقتی 30 سالت شد..یه مقداری راجع به بچه بهت نصیحت کرد 


تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟گفتی :مامان دوره زمونه عوض شده

 


____________ _________ _________ _______
When you were 40, she called to remind you of a relative's birthday.
You thanked her by saying you were "really busy right now."

وقتی 40 سالت شد ..بهت زنگ زد  تا تاریخ تولد یکی از نزدیکانت رو به یادت بیاره

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟بهش گفتی فعلا خیلی گرفتاری

 

 

____________ _________ _________ _______
When you were 50, she fell ill and needed you to take care of her.
You thanked her by reading about the burden parents become to their children.
 

وقتی 50 سالت بود اون احساس کسالت میکرد و ازت خواست که ازش مراقبت کنی 

تو چه جوری ازش تشکر کردی؟؟واسش درباره پدر و مادر هایی گفتی که بچه هاشون ترکشون کردن

 
____________ _________ _________ _______
And then, one day, she quietly  died. And everything you never did came crashing down like thunder... ah, if only .......

و حالا ..روزی هست که اون آروم و خاموش خوابیده و همه کارهایی که تو انجام ندادی براش ..مث برق و باذ تموم شده و رفته و.......آه ......ای کـــــــــــــــــــــاش   

IF YOUR ARE LUCKY AND SHE'S STILL AROUND, MAKE A DIFFERENCE FOR HER -AND
THANK HER PROPERLY..

اگه این قدر خوشبخت هستی که هنوز مادرت رو در کنارت داری ..یه تغییری براش ایجاد کن  و  ازش به طور کامل قدر دانی کن


always remember to love
your mother coz you only have one mother in your life time...

همیشه بهش عشق بورز ..

یـــــــادت نره که تو در تمام زندگیت تنها یه مــــــــــادر خواهی داشت

 

 

 

 

 

 

مادر و باز هم مادر

اول خدا بود خدا ی مهربان .خدا مهر را به مادر داد بعد به پدر . مادر مهر را به فرزند آموخت، اما فرزند خوب یاد نگرفت. مادر از دنیا رفت ،فرزند قدر مادر را تازه فهمید، بعد از مدتی فرزند مهر را آموخت زیرا او دارای فرزند شد



مادر: میمش: مهر و محبت... الفش: آرامش و ایثار ...دالش: دوستی... رایش: رحم و رفاقت

مادر در باران آمد .مادر با یک سد نان آمد.مادر با دستی پینه خورده آمد.مادر با دلی پراز اضطراب آمد.مادر دلخور از دست فرزند آمد.مادر با قلبی مهربان آمد .

به فدای مادر


یادت باشه اون شبای که قنداقی بودی و فسقلی.... گریه می کردی، بابات تو خواب ناز بود، اون مادرت بود که بیدار میموند تا آرومت کنه


هیچ وقت فراموش نکن وقتی می یومدی خونه غذات آماده بود ولباسا تو می شست قربونت صدقه ات می رفت کاری که شاید اونای که متاهل هستن خانماشون الان براشون  انجام ندن


تو که رفتی توی فرنگ و فکر میکنی  فرنگی شدی، یادت باشه، هنوز این دعای خیر مادر که بدرقته، پس فکر نکن فراموشت کرده، شده یه زنگ بزنی روز مادر تبریک بگی


اگه فکر میکنی بزرگ شدی، صاحب زن و بچه شدی، می خوام بگم تو هنوز همون بچه مامانی هستی، واسه مادرت، اگر چه سنت بالای چهله


تو که فکر میکنی پسر بزرگی شدی، ادعا میکنی همه چیز حالیته و شبا دیر میای خونه، تو هنوزهمون آقا کوچولی ، چون نمی دونی مادرت تا وقتی میای صد بار از خواب بیدار میشه تا بچه اش نیاد خونه آروم نمیشه


اگه فکر میکنی دختر بزرگی شدی میری با دوستات بیرون یا مسافرت ،بدون مادرت قلبش با تو ،تا سالم برگردی ،پس تو هنوزم همون خانوم کوچولوی هستی که، دستش تو دست مادرش داره تا تی تا تی میکنه


اون شبای که بیمار بودی حالت خوب نبود مادرت از تو بیشتر زجر می کشید .مادرا حاضرن بمیرن بیماری و مرگ بچه شون نبینن


فراموش نکن اگر چه مادرت از دنیا رفته اما میشه بهش بهترین هدیه رو داد ،تو هر دین و مذهبی که هستی با دعا خوندن تو  خدای یکتا و مهربونی هست که بهترین هدیه تو رو بهش میده


هیچ وقت یادت نره اگر چه مادرت رو کنارت به ظاهر نمی بینی یا فوت کرده مادرت دستت رو گرفته فقط باید دست گرم و مهربو نشو احساس کنی


خدا وکیلی یه چیزی رو اعتراف میکنم من که مسلمونم دوستانو نمی دونم ولی تو کتاب مقدسم اومده که یکی مهرو لطف خدا رو نمیشه جبران کرد ویکی مهرو محبت پدر مادر ومن یکی این سخن خدا رو کاملا قبول دارم(البته همه حرفای خدارو قبول دارم) ولی قربون خدا ،ماها به چه دردشون می خوریم این همه اذیتشون میکنیم، باهاشون بحث میکنیم ، قهر میکنیم ،و..... قدرشونو نمی دونیم ،آخر سر یه چیزی ازشون طلب داریم، واقعا چرا اینجوریه آخر سر هم ازمون دست نمی کشن


پس اگه قهری آشتی، اگه بد بودیم خوب بشیم ، اگه خوب بودیم خوب تر، تجدید رفتار کنیم،اگه متاهل هستیم به مادر شوهر و مادر زن سر بزنیم


شاید بگی این حرفا قدیمی شده ولی واقعیت داره می تونی امتحان کنی و این سوال رو از کسی که دوسش داری بپرسی اگه نامزد داریم یا زن.... نمی خواد شام بریم بیرون و ول خرجی کنیم میشه با یه شاخه گل و یه سبد محبت و اینکه ثابت بشه دوستش داریم کافیه. واقعیت اینکه اگه همسر  ما بیمار باشه میدونید اون هدیه یا گل ما اون لحظه به دردش نمی خوره. اون روزهای که با ما بوده  ... در حین بیماری اونا رو مرور می کنه ، و اینکه بازم اون روزا رو می خواد نه کادو وهدیه .همین یه دنیا ارزش داره که بدونه براش احترام قایل هستی و دوستش داری و اون این، توی قلبش میمونه، درست که هدیه تو جلو چشمش میمونه اما چشم آدم با هدیه ها و چیزای دیگه پر میشه ،گذریه و فراموش میشه ولی محبتت تو توی قلبش میمونه هیچ وقت فراموش نمیکنه و تو رو با دنیا عوض نمی کنه


حرف زیاد بود وقت کم یه جوری هم باشه که از حوصله دوستان خارج نباشه