دل که تنگ است کجا باید رفت؟

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 به در و دشت و دمن ؟ 

یا به باغ و گل و گلزار و چمن ؟

 یا به یک  خلوت و تنهایی امن

دل که تنگ است کجا باید رفت ؟

 پیرفرزانه من بانگ برآورد 

که این حرف نکوست، 

دل که تنگ است برو خانه دوست . . . 

شانه اش جایگه گریه تو

سخنش راه گشا

بوسه اش مرهم زخم دل توست

عشق او چاره دلتنگی توست . . 

دل که تنگ است برو خانه دوست . .

 خانه اش خانه توست . . .

باز گفتم: 

خانه دوست کجاست؟

گفت پیدایش کن 

آنجا پر از مهر و صفاست

گفتمش در پاسخ:

دوستانی دارم

بهتر از برگ درخت

که دعایم گویند و دعاشان گویم،

یادشان در دل من ،

قلبشان منزل من . . . !

صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق !

تو دلت سبز ،

لبت سرخ ،

چراغت روشن !

چرخ روزيت هميشه چرخان !

نفست داغ ،

تنت گرم ،

دعايت با من !

روزهايت پى هم خوش باشد.

جمله از سهراب و شعري سخت آشفته (كينه، بددل،بدنيت)شايد تاملي بيشتر

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای خوشبختی خودت دعا کنی؟   سهراب سپهری

 به خودم می گفتم:

بچه ها تنبل و بد اخلاقند

دست کم میگیرند

درس ومشق خود را…

باید امروز یکی را بزنم، اخم کنم

 و نخندم اصلا

تا بترسند از من

و حسابی ببرند…

خط کشی آوردم،

درهوا چرخاندم…

 چشم ها در پی چوب، هرطرف می غلطید

مشق ها را بگذارید جلو، زود، معطل نکنید !

اولی کامل بود،

دومی بدخط بود

بر سرش داد زدم…

سومی می لرزید…

خوب، گیر آوردم !!!

صید در دام افتاد

و به چنگ آمد زود…

دفتر مشق حسن گم شده بود

این طرف،
آنطرف، نیمکتش را می گشت

تو کجایی بچه؟؟؟

بله آقا، اینجا

همچنان می لرزید…

” پاک تنبل شده ای بچه بد ”

” به خدا دفتر من گم شده آقا، همه شاهد هستند”

” ما نوشتیم آقا ”


بازکن دستت را…

خط کشم بالا رفت، خواستم برکف دستش بزنم

او تقلا می کرد

چون نگاهش کردم

ناله سختی کرد…

گوشه ی صورت او قرمز شد

هق هقی کردو سپس ساکت شد…

همچنان می گریید…

مثل شخصی آرام، بی خروش و ناله


ناگهان حمدالله، درکنارم خم شد

زیر یک میز،کنار دیوار،
دفتری پیدا کرد ……


گفت : آقا ایناهاش،
دفتر مشق حسن


چون نگاهش کردم، عالی و خوش خط بود

غرق در شرم و خجالت گشتم

جای آن چوب ستم، بردلم آتش زده بود

سرخی گونه او، به کبودی گروید …..


صبح فردا دیدم

که حسن با پدرش، و یکی مرد دگر

سوی من می آیند…


خجل و دل نگران،
منتظر ماندم من

تا که حرفی بزنند

شکوه ای یا گله ای،
یا که دعوا شاید

سخت در اندیشه ی آنان بودم

پدرش بعدِ سلام،
گفت : لطفی بکنید،
و حسن را بسپارید به ما ”

گفتمش، چی شده آقا رحمان ؟؟؟

گفت : این خنگ خدا

وقتی از مدرسه برمی گشته

به زمین افتاده
بچه ی سر به هوا،
یا که دعوا کرده

قصه ای ساخته است

زیر ابرو وکنارچشمش،
متورم شده است

درد سختی دارد،
می بریمش دکتر
با اجازه آقا …….

چشمم افتاد به چشم کودک…

غرق اندوه و تاثرگشتم


منِ شرمنده معلم بودم

لیک آن کودک خرد وکوچک

این چنین درس بزرگی می داد

بی کتاب ودفتر ….

من چه کوچک بودم

او چه اندازه بزرگ

به پدر نیز نگفت

آنچه من از سرخشم، به سرش آوردم


عیب کار ازخود من بود و نمیدانستم

من از آن روز معلم شده ام ….

او به من یاد بداد  درس زیبایی را…

که به هنگامه ی خشم

نه به دل تصمیمی

نه به لب دستوری

نه کنم تنبیهی

***

یا چرا اصلا من
عصبانی باشم

با محبت شاید،
گرهی بگشایم

با خشونت هرگز…

          با خشونت هرگز…

                   با خشونت هرگز…
سراينده نامشخص

 

شعري از حسين پناهي

مگسی را کشتم

نه به جرمی که پلید است بد است

یا که چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

بی نوا دور سرم میچرخید

به خیالش قندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از فکر تو بیرونم کرد

آن مگس را کشتم

حسين پناهي

پدري با پسري گفت به قهر  ‏که تو آدم نشوي جان پدر

پدري با پسري گفت به قهر
‏که تو آدم نشوي جان پدر
حيف از آن عمر که اي بي سروپا
در پي تربيتت کردم سر
‏دل فرزند از اين حرف شکست
‏بي خبر از پدرش کرد سفر
رنج بسيار کشيد و پس از آن
زندگي گشت به کامش چو شکر
عاقبت شوکت والايي يافت
حاکم شهر شد و صاحب زر
‏چند روزي بگذشت و پس از آن
‏امر فرمود به احضار پدر
پدرش آمده از راه دراز
‏نزد حاکم شد و بشناخت پسر
پسر از غايت خودخواهي و کبر
‏نظر افکند به سراپاي پدر
‏گفت گفتي که تو آدم نشوي
‏تو کنون حشمت و جاهم بنگر
‏پير خنديد و سرش داد تکان
گفت اين نکته برون شد ازسر
‏‏من نگفتم که تو حاکم نشوي!!
گفتم آدم !!! نشوي جان پدر


مجادله در ادبيات بر سر يک خال و يارانه (طنز)

حافظ:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبريزي:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلاً
که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟؟

و مناظره ای در باب یارانه ها

جناب عاشق:

تو دیدی که مرا کاشانه ای نیست

میان سفره آب و دانه ای نیست

گران کردی بهای بوسه ات را

بگفتی که دگر یارانه ای نیست

سرکار علیه معشوق:

بیا بوسم بکن با نرخ آزاد

که دل سوزان جگر هم آتشین است

اگر یارانه رفت و بی وفا گشت

عدالت یا سهامش جانشین است

زنـدگی و گـذر عمـر گرانـمایه ...

نمی دانم؛ این عمر تو دانی به چه سانی طی شد؟
پوچ و بس تند چنان باد دمان!
همه تقصیر من است ...
اینکه خود می دانم که نکردم فکری
که تامل ننمودم روزی
ساعتی یا آنکه چه سان می گذرد عمر گران
کودکی رفت به بازی
به فراغت به نشاط
فارغ از نیک وبد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون تا بچه است بگذارید بخندد شادان
که پس از این دگرش فرصت خندیدن نیست !
بایدش نالیدن ...

من نپرسیدم هیچ که پس از این ز چه رو نتوان خندیدن
نتوان فارغ و دلرسته زغم همه شادی دیدن
هر زمان بال گشادن سر هر بام که شد خوابیدن
من نپرسیدم هیچ، هیچکس نیز هیچ نگفت

نوجوانی سپری گشت به بازی، به فراغت، به نشاط
فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات
همه گفتند کنون جوان است هنوز
بگذارید جوانی بکند
بهره از عمر برد، کامرانی بکند
بگذارید که خوش باشد و مست
بعد از این باز مرا عمری هست؟

یک نفر بانگ برآورد که او اکنون باید فکر فردا بکند
دیگری آوا داد که چو فردا بشود فکر فردا بکند
سومی گفت همانگونه که دیروزش رفت، بگذرد امروزش همچنین فردایش
بعد از این باز نفهمیدم من، که به چه سان دی بگذشت
آنهمه قدرت و نیروی عظیم به چه ها مصرف گشت
نه تفکر نه تعمق و نه اندیشه دمی عمر بگذشت به بیحاصلی و دمی
چه توانی که ز کف دادم مفت
من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت

مدت عهد شباب می توانست مرا تا به خدا پیش برد
لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات
آن کسانی که نمی دانستند جوانی یعنی چه راهنمایم بودند
که دائم فکر خوردن باشم
فکر گشتن باشم
فکر تامین معاش، فکر یک زندگی بی جنجال فکر همسر باشم
کس مرا هیچ نگفت زندگی خوردن نیست
زندگی ثروت نیست
زندگی داشتن همسر نیست
زندگی فکر خود بودن و غافل ز جهان نیست

حال فهمیدم هدف زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای بند هواها گسلم
پای در راه حقایق بنهم
با دلی آسوده فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و زهد در ره کشف حقایق کوشم
شربت جرات و امید و شهامت نوشم
زره جنگ برای بد و ناحق پوشم
شمع راه دیگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گر چه سرا پا سوزم

من شدم خلق که مثمر باشم نه چنین زاید و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش فهمیدم
که این سه روز از عمر به چه ترتیب گذشت:
کودکی بی حاصل
نوجوانی بــــــاطل
وقت پیری غــــافل

به عبارتی دیگر:
کودکی در غفــلت
نوجوانی شهـــوت
در کهولت حسرت

باز هم بهار


ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید

سال نو می‌شود. زمین نفسی دوباره می‌کشد. برگ‌ها به رنگ در می‌آیند، گل‌ها لبخند می‌زند، پرنده‌های خسته بر می‌گردند و در این رویش سبز دوباره...من...تو...ما... کجا ایستاده‌اییم.سهم ما چیست؟.. نقش ما چیست؟... پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟ ... زمین سلامت می‌کنیم و ابرها درودتان باد و چون همیشه امیدوار سال نومبارک...

شعر زندگي زنده یاد سهراب سپهری (توصيه اينكه اگه حالشو داري تا آخرش بخون)

زندگي


شب آرامی بود

می‌روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه‌اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می‌گفتم:

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده‌ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می‌گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره‌ها می‌ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می‌ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن‌هاست

زندگی، پنجره‌ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی‌ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می‌خواهد،

قدر این خاطره را، دریابیم

به عشق حافظ

 دیریست که دلدار پیامی نفرستاد           ننوشت سلامی و کلامی نفرستاد

  صدنامه فرستادم وآن شاه سواران         پیکی ندوانید و سلامی نفرسـتاد

  سوی من وحشی صفت عقل رمیده        آهو روشی کبک خرامی نفرستاد

 دانست که خواهدشدنم مرغ دل ازدست        وزآن خط چونسلسله وامینفرستاد

 فریادکه آنساقی شکرلب سرمست         دانستکه مخمورم جامی نفرستاد

 چندانکه زدم لاف کرامات و مقامات        هیچم خبر از هیچ مقامی نفرستاد

                        حافظ به ادب باش که واخواست نباشد

                                                        گر شاه پیامی به غلامی نفرستاد

آنگاه كه ...

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،
می خواهم بدانم،
دستانت رابسوی کدام آسمان دراز می کنی تابرای
خوشبختی خودت دعا کنی؟ 

سهراب سپهري

پريشانم

پريشانم،
چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!
مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.
خداوندا!
اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي
لباس فقر پوشي، غرورت را براي ‌تکه ناني
‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌
و شب آهسته و خسته ، تهي‌ دست و زبان بسته
به سوي ‌خانه باز آيي، زمين و آسمان را کفر مي‌گويي
نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خيز تابستان، تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي
لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري
و قدري آن طرف‌تر، عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌
و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمين و آسمان را کفر مي‌گويي، نمي‌گويي؟!
خداوندا!
اگر روزي‌ بشر گردي‌، ز حال بندگانت با خبر گردي‌
پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.
خداوندا تو مسئولي.
خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن
در اين دنيا چه دشوار است،
چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

دكتر علي شريعتي

هم شعر و هم جملاتي زيبا از بزرگان

ای وصـــالــت آرزوی عـاشـقــــان     وی خیــالــت پیش روی عـا شقـان
 
هـر کجـا کـردم نظـربــالا و پســـت   جـلوه ای از روی زیبــای تو هســت
خـرقـه پـوشـان محـو دیـدار تواند      باده نوشان مست دیدار تواند
هـــم بـود در هــر دلـی مــاوای تو     هــم بـود در هـر سـری سـودای تو
حـرفـی از اسـرار عشقــم یـــاد ده    هــم بســوزان هـم مـرا بر باد ده

 انسان هیچوقت بیشتر از آنموقع خود را گول نمی زند که خیال می کند دیگرا را فریب داده است. لارشفکو ....

انسان با غرور می تازد ، با دروغ می بازد و با عشق می میرد. دکتر علی شریعتی

این انسان نیست که با اصالت زاده می شود، بلکه اصالت زائیده انسانهای بزرگ است دانته .

شاد بودن بالاترین انتقامیست که می توان از زندگی گرفت.

قطاری که از ریل خارج شه، آزاده ولی به جایی نمی رسه.

 عشق، عشق می آفریند. عشق، زندگی می بخشد. زندگی، رنج به همراه دارد .رنج، دلشوره می آفریند. دلشوره، جرات می بخشد. جرات، اعتماد می آورد .اعتماد، امید می آفریند. امید، زندگی می بخشد. زندگی، عشق به همراه دارد . عشق، عشق می آفریند ماركوس بيكل

امید دارویی است که شفا نمی دهد، اما درد را قابل تحمل می کند . مارسل آشار

چکامه از: محمد سلمانی  

بی حرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیست
باور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست

سوگند می خورم به مرام پرندگان
در عرف ما، سزای پریدن، تفنگ نیست
با برگ گل نوشته به دیوار باغ ما
وقتی بیا که حوصله غنچه تنگ نیست

در کارگاه رنگرزان دیار ما
رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست

از بردگی مقام بلالی گرفته اند
در مکتبی که عزت انسان به رنگ نیست

دارد بهار میگذرد با شتاب عمر
فکری کنید، فرصت پلکی درنگ نیست

وقتی که عاشقانه بنوشی پیاله را
فرقی میان طعم شراب و شرنگ نیست

تنها یکی به قله تاریخ می رسد
هر مرد پا شکسته که تیمور لنگ نیست

مجموعه اشعار پروانه ات خواهم ماند/ مریم حیدرزاده

بیا در كوچه باغ شهر احساس
شكست لاله را جدی بگیریم

اگر نیلوفری دیدیم زخمی
برای قلب پر دردش بمیریم

بیا در كوچه های تنگ غربت
برای هر غریبی سایه باشیم

بیا هر شب كنار نور یك شمع
به فكر پیچك همسایه باشیم

بیا ما نیز مثل روح باران
به روی یك رز تنها بباریم

بیا در باغ بی روح دلی سرد
كمی رویا ی نیلوفر بكاریم

بیا در یك شب آرام و مهتاب
كمی هم صحبت یك یاس باشیم

اگر صد بار قلبی را شكستیم
بیا یك بار با احساس باشیم

بیا به احترام قصه عشق
به قدر شبنمی مجنون بمانیم

بیا گه گاه از روی محبت
كمی از درد لیلی بخوانیم

بیا از جنگل سبز صداقت
زمانی یك گل لادن بچینیم

كنار پنجره تنها و بی تاب
طلوع آرزوها را ببینیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
چرا این آبی زیبا كبود است

شبی كه بینوا می سوخت از تب
كنار او افق شاید نبوده ست

بیا یك شب برای قلبهامان
ز نور عاطفه قابی بسازیم

برای آسمان این دل پاك
بیا یك بار مهتابی بسازیم

بیا تا رنگ اقیانوس آبیست
برای موج ها دیوانه باشیم

كنار هر دلی یك شمع سرخست
بیا به حرمتش پروانه باشیم

بیا با دستی از جنس سپیده
زلال اشك از چشمی بشوییم

بیا راز غم پروانه ها را
به موج آبی دریا بگوییم

بیا لای افق های طلایی
بدنبال دل ماهی بگردیم

بیا از قلبمان روزی بپرسیم
كه تا حالا در این دنیا چه كردیم

بیا یك شب به این اندیشه باشیم
به فكر درد دلهای شكسته

به فكر سیل بی پیایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر سیل بی پایان اشكی
كه روی چشم یك كودك نشسته

به فكر اینكه باید تا سحرگاه
برای پیوند یك شب دعا كند

ز ژرفای نگاه یك گل سرخ
زمانی مرغ آمین را صدا كرد

به او یك قلب صاف و بی ریا داد
كه در آن موجی از آه و تمناست

پر از احساس سرخ لاله بودن
پر از اندوه دلهای شكیباست

بیا در خلوت افسانه هامان
برای یك كبوتر دانه باشیم

اگر روزی پرستو بی پناهست
برای بالهایش لانه باشیم

بیا با یك نگاه آسمانی
ز درد یك ستاره كم نماییم

بیا روزی فضای شهرمان را
پر از آرامش شبنم نماییم

بیا با بر گ های گل سرخ
به درد زنبقی مرهم گذاریم

اگر دل را طلب كردند از تو
مبادا كه بگویی ما نداریم

بیا در لحظه های بی قراری
به یاد غصه مجنون بخوابیم

بیا دلهای عاشق را بگردیم
كه شاید ردی از قلبش بیابیم

بیا در ساحل نمناك بودن
برای لحظه ای یكرنگ باشیم

بیا تا مثل شب بوهای عاشق
شبی هم ما كمی دلتنگ باشیم

كنار دفتر نقاشی دل
گلی از انتظار سرخ رویید

و باران قطره های آبیش را
به روی حجم احساس پاشید

اگر چه قصه دل ها درازست
بیا به آرزو عادت نماییم

بیا با آسمان پیمان ببندیم
كه تا او هست ما هم با وفاییم

بیا در لحظه سرخ نیایش
چو روح اشك پاك و ساده باشیم

بیا هر وقت باران باز بارید
برای گل شدن آماده باشیم

بخوانید خالی از لطف نیست: شعر زیبا از حمید مصدق و جواب فروغ فرخزاد به او

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من كرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

و تو رفتی و هنوز،

سالهاست كه در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تكرار كنان می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت

  و اما جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق 

 من به تو خندیدم

چون كه می دانستم

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی

پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه

پدر پیر من است

من به تو خندیدم

تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك

دل من گفت: برو

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را

و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام

حیرت و بغض تو تكرار كنان

می دهد آزارم

و من اندیشه كنان غرق در این پندارم

كه چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

بسوزم...  شعر از دکتر علی شریعتی

چه امید بندم در اين زندگانی
 که در ناامیدی سر آمد جوانی
 سرآمد جوانی و ما را نیامد
 پیام وفایی از این زندگانی
 
 بنالم زمحنت همه روز تا شام
 بگریم ز حسرت همه شام تا روز
 تو گویی سپندم بر این آتش طور
 بسوزم از این آتش آرزوسوز

  بود کاندرین جمع ناآشنایان

 پیامی رساند مرا آشنایی؟
 شنیدم سخن ها زمهر و وفا،

 لیک  ندیدم نشانی ز مهر و وفایی
 
 چو کس با زبان دلم آشنا نیست
 چه بهتر که از شِکوه خاموش باشم
 چو یاری مرا نیست همدرد، بهتر
 که از یاد یاران فراموش باشم
 
 ندانم در آن چشم عابدفریبش
 کمین کرده آن دشمن دل سیه کیست؟
 ندانم که آن گرم و گیرا نگاهش
 چنین دل شکاف و جگرسوز از چیست؟
 
 ندانم در آن زلفکان پریشان
 دل بی قرار که (كي) آرام گیرد؟
 ندانم که از بخت بد، آخر کار
 لبان که (كي) از آن لبان کام گیرد؟

شعر: دکتر علی شریعتی 

شعری از شمس الدین عراقی

همه روز روزه بودن همه شب نمازكردن

همه ساله حج نمودن سفرحجازكردن

شب جمعه ها نخفـتن بخدای راز گفتن

ز وجود بي نيازش طلب نياز كردن

به مساجد و معابد همه اعتكاف جستن

زمناهي وملاهي همه احترازكردن

زمدينه تابه كعبه سروپا برهنه رفتن

دولب ازبراي لبيك به وظيفه بازكردن

به خداكه هيج يك را ثمر آنقدر نباشد

كه به روي نااميدي دربسته بازكردن

این نیز بگذرد

دنیا چو هست بر گذر این نیز بگذرد

 گر بند کند زمانه، تو نیکو خصال باش

 بگذشت از این بسی به سر، این نیز بگذرد

 یک حمله پای دار که مردان مرد را

 بگذشت از این بسی بهتر این نیز بگذرد

 ابن یمین ز موج حوادث مترس از آنک

 هرچند هست با خطر این نیز بگذرد

                                ( ابن یمین )

2 بیتی

فسوس هر آنچه برده ام باختنی ست

بشناخته ها تمام نشناختنی ست

برداشته ام هر آنچه باید بگذاشت

بگذاشته ام هر آنچه برداشتنی ست

در شهربند مهر و وفا دلبری نماند

 

     در شهربند مهر و وفا دلبری نماند                                  زیر کلاه عشق و حقیقت سری نماند

صاحبدلي چو نيست، چه سود از وجود دل؟                          آيينه گو مباش چو اسکندري نماند

عشق آن چنان گداخت تنم را که بعد مرگ                            بر خاک مرقدم کف خاکستري نماند

اي بلبل اسير! به کنج قفس بساز                                       اکنون که از براي تو بال و پري نماند

اي باغبان! بسوز که در باغ خرمي                                       زين خشکسال حادثه برگ تري نماند

برق جفا به باغ حقيقت گلي نهشت                                    کرم ستم به شاخ فضيلت بري نماند

صياد ره ببست چنان کز پي نجات                                        غير از طريق دام، ره ديگري نماند

آن آتشي که خاک وطن گرم بود از آن                                   طوري به باد رفت کز آن اخگري نماند

هر در که باز بود، سپهر از جفا ببست                                   بهر پناه مردم مسکين دري نماند

آداب ملک‌داري و آيين معدلت                                              بر باد رفت و ز آن همه جز دفتري نماند

با ناکسان بجوش، که مردانگي فسرد                                   با جاهلان بساز، که دانشوري نماند

با دستگيري فقرا، منعمي نزيست                                       در پايمردي ضعفا، سروري نماند

زين تازه دولتان دني، خواجه‌اي نخاست                                وز خانواده‌هاي کهن مهتري نماند

زين ناکسان که مرتبت تازه يافتند                                        ديگر به هيچ مرتبه جاه و فري نماند

آلوده گشت چشمه به پوز پليد سگ                                    اي شير! تشنه مير، که آبشخوري نماند

جز گونه‌هاي زرد و لبان سپيد رنگ                                       ديگر به شهر و دهکده، سيم و زري نماند

ياران! قسم به ساغر مي، کاندر اين بساط                            کرم ستم به شاخ فضيلت بري نماند

ملک الشعرا بهار

شهری است وجود آدمی زاد

 

شهری است وجود آدمی زاد

 

بر باد نهاده شهر بنیاد

باد است که خاک را براند

 

چون باد گذشت خاک استاد

دل خسرو شهر و عقل دستور

 

شهوت چو عوام و خشم جلاد

گر شاه به مشورت وزیر است

 

خرم بود آن بلاد و آزاد

ور هیچ به ضد آن بود کار

 

بنیاد همه به باد برداد

جان گنج طلسم جسم دایم

 

بر گنج ازین طلسم بیداد

گه خازم گنج ایمن و مصلح

 

گه باد به دست رند و شیاد

در بسته به مهر خاتم دین

 

وان مهر به دست عشق همزاد

سلطان چو خزینه نقل فرمود

 

شد شاه و وزیر و شحنه آزاد

شه خانه خراب و شهر خالی

 

از گفت و شنود و بانگ و فریاد

عمال مناصب ولایت

 

هر یک به بلاد دیگر افتاد

در انجمن مقربان است

 

زیرا که بدین قدم نشان است

عطار نیشابور