حکایـت جـاری مـن، تـو، او
معلم گفته بود انشا بنویسید. موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت؟ من نوشته بودم علم بهتر است مادرم میگفت با علم میتوان به ثروت رسید تو نوشته بودی علم بهتر است شاید پدرت گفته بود تو از ثروت بینیازی. او اما انشا ننوشته بود برگهی او سفید بود خودکارش روز قبل تمام شده بود ! معلم آن روز او را تنبیه کرد بقیه بچهها به او خندیدند آن روز او برای تمام نداشتههایش گریه کرد هیچ کس نفهمید که او چقدر احساس حقارت کرد. خوب معلم نمیدانست او پول خرید یک خودکار را نداشته شاید معلم هم نمیدانست ثروت و علم گاهی به هم گره میخورند گاهی نمی شود بیثروت از علم چیزی نوشت.
من در خانهای بزرگ می شدم که بهار توی حیاطش بوی پیچ امین الدوله می آمد تو در خانهای بزرگ میشدی که شبها در آن بوی دسته گل هایی میپیچید که پدرت برای مادرت میخرید او اما در خانهای بزرگ میشد که در و دیوارش بوی سیگار و تریاکی را می داد که پدرش می کشید ! سال های آخر دبیرستان بود باید آماده می شدیم برای ساختن آینده من باید بیشتر درس می خواندم و دنبال کلاس های تقویتی بودم تو تحصیل در دانشگاه های خارج از کشور برایت آینده ی بهتری را رقم میزد او اما نه انگیزه داشت نه پول، درس را رها کرده و دنبال کار می گشت روزنامه چاپ شده بود هر کس دنبال چیزی در روزنامه می گشت من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ی قبولی های کنکور جستجو کنم تو رفتی روزنامه بخری تا دنبال آگهی اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردی او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در یک نزاع خیابانی کسی را کشته بود ! من آن روز خوشحال تر از آن بودم که بخواهم به این فکر کنم که کسی؛ کسی را کشته است تو آن روز هم مثل همیشه بعد از دیدن عکس های روزنامه آن را به کناری انداختی او اما آنجا بود در بین صفحات روزنامه !برای اولین بار بود در زندگی اش که این همه به او توجه شده بود !!! چند سال گذشت وقت گرفتن نتایج بود من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهیام بودم تو میخواستی با مدرک پزشکی ات برگردی همان آرزوی دیرینهی پدرت او اما هر روز منتظر شنیدن صدور حکم اعدامش بود !وقت قضاوت بود جامعه ی ما همیشه قضاوت می کند من خوشحال بودم که مرا تحسین میکنند تو به خود می بالیدی که جامعه ات به تو افتخار می کند او شرمسار بود که سرزنش و نفرینش می کنند! زندگی ادامه دارد ...هیچ وقت پایان نمی گیرد ...من موفقم من میگویم نتیجهی تلاش خودم است!!!
تو خیلی موفقی تو میگویی نتیجهی پشت کار خودت است !!!او اما زیر مشتی خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!من، تو، او هیچگاه در کنار هم نبودیم هیچگاه یکدیگر را نشناختیم اما من و تو اگر به جای او بودیم آخر داستان چگونه بود ؟؟؟
هر روز از كنار مردمانی می گذریم كه یا من اند یا تو و یا او؛ و به راستی نه موفقیتهای من به تمامی از آن من است و نه تقصیرهای او همگی از آن اوست ...
وبلاگ برای همه ایران و ایرانیان مطالبی آموزنده، حکایت، داستان های کوتاه، خواندنی و شنیدنی طنز، سایتهای مفید و هر آنچه که در این زمینه باشد توسط منوچهر دانای گردآوری و تهیه شده است. دوست دارم به آرشيو موضوعي هم نگاهي كنيد مطالبي خوبي را جمع آوري كردم.