شنبه 4 بهمن1393 10:46

قـرار نـیـسـتــــــ مـن طـوری زنـدگی کـنـم کـه دنـیـا دوسـت داره،خـب طـبـعـا قـرارهـم نـیـست دنـیـا هـمـونطـوری بـچـرخـه کـه مـن دوسـتــــــ دارم .جـروم دیـویـد سـالـیـنجـر

اگر افسردگی دارید، در حال زندگی در گذشته هستید اگر اضظراب دارید، درحال زندگی در آینده هستید اگر آرامش دارید در حال زندگی در زمان حال هستید!

این دو نکته را به خاطر داشته باشید: هرچقدر احساس گناه داشته باشید، گذشته تغییر نمیکند و هرچقدر استرس داشته باشید آینده عوض نمیشود . . .

تقریبا همه مردم بخشی از عمرشان را در تلاش برای نشان دادن ویژگی هایی که ندارند، تلف می کنند.(ساموئل جانسون)

خداوندا به مذهبی ها بفهمان که مذهب اگر پیش از مرگ به کار نیاید پس از مرگ به هیچ کار نخواهد آمد دکتر علی شریعتی

کشتی در ساحل بسیار امن تر است، اما برای این ساخته نشده است. پائولو کوئیلو

در تمام دوران طولانی تاریخ بشر چیزی وحشتناك تر از احساس تنهایی وجود نداشته است. نیچه

بزرگترین بدی زندگی اینه که هیچ وقت اون چیزی رو که می خوای همون لحظه نداریش یه زمانی بهش می رسی که دیگه برات مهم نیست!دیوید سالینجر

رسم جهان این است که قانون بسازد ولی خود از عادت پیروی می کند. میشل فوکو

طریق دوست داشتن هر چیز آن است که بدانی آن را روزی از دست می دهی. گیلبر چیسترتن

گاهی اوقات حسرت تکرار یک لحظه دیوانه کننده ترین حس دنیاست. ژوآن هرییس

زندگی یعنی بارانی از کثافت و در این میان، "هنر" تنها چتری است که داریم. ماریو بارگاس یوسا

هیچ انسانی کامل نیست اما آدمهایی که خیال می کنند، کامل هستند هرگز به درد کار تیمی نمی خورند... جان ماکسول

مردها وقتی عاشق می شوند به دنیا می آیند، و زنها عاشق که می شوند، می میرند! ویسلاوا شیمبورسکا در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود. راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید. اُرد بزرگ

من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد، زیرا فقط در این صورت است که هرچه پیرتر شدم در نظر شوهرم عزیزتر خواهم بود. آگاتا کریستین

به من بگو قبل از آمدن به این دنیا کجا بودی؟ تا بگویم بعد از مرگ کجا می‌روی. شوپنهاور

عشق همیشگی است و این ما هستیم كه ناپایداریم عشق متعهد است و مردم عهد شكن عشق همیشه قابل اعتماد است اما مردم همیشه نیستند. لئوبوسكالیا

و:

وقتی گرسنه ای یه لقمه نون خوشبختیه وقتی تشنه ای یه قطره آب خوشبختیه وقتی خوابت میاد یه چرت کوچیک خوشبختیه خوشبختی

یه مشتی از لحظاته یه مشت از نقطه‌های ریز که وقتی کنار هم قرار می‌گیرن یه خط رو می‌سازن به اسم زندگی قدر خوشبختی‌هاتونو بدونید.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

مرد غمگین (طنز) شنبه 13 دی1393 10:34

زن نصف شب از خواب بیدار شد متوجه شد که شوهرش در رختخواب نیست بلند شد و به دنبالش گشت.
شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود، به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد …

در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم این موقع شب اینجا نشستی؟! شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم، یادته…؟ زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت : آره یادمه …

شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟! زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت: یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!

 زن گفت: آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!  مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد پس گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می شدم

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

طنز (تقی) چهارشنبه 10 دی1393 9:34
تازه در بخش کارم تمام شده بود که رفتم دستکش هام رو عوض کنم، نمیدونم تا برگردم چه بلایی سر خودش آورد که اینطوری گریه میکرد! پرسیدم آخه کجات درد میکنه کوچولو؟... بدون وقفه میگفت: تقی.....تقی! ـ
پرستار رو صدا زدم، ولی اونم نتونست متوجه بشه که این بچه چش شده ...بچه هم که ول کن نبود، دائم تقی تقی میکرد! گفتم تقی جان آروم باش! تو ديگه مرد شدي! مرد که گریه نمیکنه!! پرستار گفت اسمش که تقی نیست آقای دکتر! تو پرونده اش نوشته رامتین! گفتم خب شاید تو خونه تقی صداش
میکنند!!...اونم زد زیر خنده! ـ
ازش خواهش کردم مادر بچه رو صدا کنه، تا بخش رو روی سرمون خراب نکرده! مادرش که اومد، یه چسب زخم خواست و چسبوند رو "انگشت شست" اش، بعد هم
دلداری اش داد و آرومش کرد. گیج شده بودم! پرسیدم قضیه چی بود؟
مادرش تعریف کرد تو مهد کودک، اسم امام ها رو به ترتیب انگشت های دست، به این ها یاد میدن،... این بچه هم که انگشت شست اش مونده بود لای دسته صندلی و درد گرفته بود، برای همین هم وقتی ازش میپرسیدیم کجات درد میکنه ، همش میگفت: تقی
نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

درخشش کاذب دوشنبه 8 دی1393 9:43

یك روز صبح به همراه یكی از دوستان آرژانتینی‌ام در بیابان موجاوه قدم می‌زدیم در حین قدم زدن متوجه شی شدیم كه در افق میدرخشید.
هرچند مقصود ما رفتن به یك دره بود، برای دیدن آنچه آن درخشش را از خود باز می تاباند، مسیر خود را تغییر دادیم.
تقریباً یك ساعت در زیر خورشیدی كه مدام گرمتر می شد راه رفتیم و تنها هنگامی كه به آن رسیدیم توانستیم كشف كنیم كه چیست. یك بطری نوشابه خالی که غبار صحرایی در درونش متبلور شده بود.

از آن جا كه بیابان بسیار گرم تر از یك ساعت قبل شده بود، تصمیم گرفتیم دیگر به سمت دره نرویم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر درخشش كاذب راهی دیگر، از پیمودن راه خود باز مانده‌ایم؟ اما به فکرم رسید که اگر به سمت آن بطری نمی رفتیم چطور می فهمیدیم فقط درخششی كاذب است؟
نكته: هر شكست لااقل این فایده را دارد، كه انسان یكی از راههایی كه به شكست منتهی می شود را می شناسد.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

کشاورزی افریقایی در مزرعه اش زندگی خوب و خوشی را با همسر و فرزندانش داشت. یک روز شنید که در بخشی از افریقا معادن الماسی کشف شده اند و مردمی که به آنجا رفته‌اند، با کشف الماس به ثروتی افسانه‌ای دست یافته‌اند. او که از شنیدن این خبر هیجان زده شده بود، تصمیم گرفت برای کشف معدنی الماس به آنجا برود.

بنابر این زن و فرزندانش را به دوستی سپرد و مزرعه‌اش را فروخت و عازم سفر شد. او به مدت ده سال افریقا را زیر پا می گذارد و عاقبت به دنبال بی پولی، تنهایی و یاس و نومیدی خود را در دریا غرق می کند...اما زارع جدیدی که مزرعه را خریده بود، روزی در کنار رودخانه‌ای که از وسط مزرعه میگذشت، چشمش به تکه سنگی افتاد که درخشش عجیبی داشت.

او سنگ را برداشت و به نزد جواهر سازی برد. مرد جواهر ساز با دیدن سنگ گفت که آن سنگ الماسی است که نمی توان قیمتی بر آن نهاد. مرد زارع به محلی که سنگ را پیدا کرده بود رفت و متوجه شد سرتاسر مزرعه پر از سنگهای الماسی است که برای درخشیدن نیاز به تراش و صیقل داشتند... مرد زارع پیشین بدون آنکه زیر پای خود را نگاه کند، برای کشف الماس تمام افریقا را زیر پا گذاشته بود، حال آنکه در معدنی از الماس زندگی می کرد.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

کشیشی، خود را شبیه به یک شخص فقیر و بی‌ خانمان با لباس‌های ژولیده درآورد
و روزی که قرار بوده اسمش به عنوان کشیش جدید یک کلیسای ده هزار نفری اعلام شود با  قیافه‌ای ژولیده و ناشناس به کلیسا می رود...
خودش ماجرا را این طور تعریف می کند که:
نیم ساعت قبل از شروع جلسه به کلیسا رفتم، به خیلی ها سلام کردم اما فقط چند نفر از جمعیت جواب سلام من را دادند... به خیلی ها گفتم، گرسنه هستم اما هیچ کس حاضر نشد یک دلار به من کمک کند... سپس وقتی رفتم در ردیف جلو بنشینم، انتظامات کلیسا از من خواست که از آن جا بلند شوم و به عقب برگردم...
به هر حال وقتی شبان کلیسا اسم کشیش جدید را اعلام می کند، تمام کلیسا شروع به کف زدن می کنند و مرد ژولیده از جای خود بلند می شود و با همین قیافه به جلوی کلیسا دعوت می شود... مردم با دیدن او سرهایشان را از خجالت خم می کنند، عده ای هم گریه می کنند و این مرد سخنانش را با خواندن بخشی از انجیل آغاز می کند:
گرسنه بودم، غذا دادید... تشنه بودم، آب دادید... مریض بودم به عیادتم آمدید... خیلی ها به کلیسا می روند، اما شاگرد و پیرو راستین عیسی مسیح نیستند...

خدا به دنبال جمعیت نیست، خدا به دنبال دستیست که کمک می کند، قلبی که محبت می کند، چشمی که برای دیگران نگران است و پایی که برای ناتوانان برداشته می شود.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

قرار شد سمیناری برگزار شود و پنجاه نفر هم در آن حضور داشته باشند. سخنران به سخن گفتن مشغول بشد، ناگاه سکوت کرد و به هر یک از حاضرین بادکنکی داد او تقاضا کرد با ماژیک روی آن اسم خود را بنویسند.سخنران بادکنک‌ها را جمع کرد و در اطاقی دیگر نهاد. سپس از حاضرین خواست که به اطاق دیگر بروند پس هر یک بادکنکی را که نامش روی آن بود بیابد. همه باید ظرف پنج دقیقه بادکنک خود را پیدا می‌کردند.

دیوانه‌وار به جستجو پرداختند؛ یکدیگر را هُل می‌دادند؛ به یکدیگر برخورد می‌کردند و هرج و مرجی راه انداخته بودند که حد نداشت. مهلت به پایان رسید و هیچکس نتوانست بادکنک خود را بیابد.

بعد، از همه خواسته شد که هر یک بادکنکی را اتفاقی بردارد و آن را به کسی بدهد که نامش روی آن نوشته شده است.

در کمتر از پنج دقیقه همه به بادکنک خود دست یافتند.

سخنران ادامه داده گفت: همین اتّفاق در زندگی ما می‌افتد. که همه دیوانه‌وار و سراسیمه در جستجوی سعادت خویش به این سوی و آن سوی چنگ می‌اندازیم و نمی‌دانیم سعادت ما در کجا واقع شده است. سعادت ما در سعادت و مسرّت دیگران است. به یک دست سعادت آنها را به آنها بدهید و سعادت خود را از دست دیگر بگیرید.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

فقیری بود بدهکار اون به زندان بردند. او بسیار پرخُور  بود و غذای همه زندانیان را می‌دزدید و می‌خورد. زندانیان از دست او بستوح آمده بودند و ناچاراً  غذای خود را پنهانی می‌خوردند.

بلاخره روزی آنها به زندان‌بان گفتند: به قاضی بگو این مرد خیلی ما را آزار می‌د‌هد غذای 10 نفر را می‌خورد گلوی او مثل تنور آتش است سیر نمی‌شود. یا او را از زندان بیرون کنید، یا غذا را زیادتر بدهید.

قاضی پس از تحقیق و بررسی فهمید که این مردی پُرخور و فقیر است و همین مسئله هم باعث زندانی شدنش شده است. پس فکری کرد و گفت: تو آزادهستی برو به خانه‌ات.

زندانی گفت: ای قاضی من کس و کاری ندارم فقیرم زندان برای من بهشت است اگر از زندان بیرون بروم از گشنگی می‌میرم.

قاضی نپذیرفت، او را از زندان بیرون کرد. قاضی دستور داد او را دور شهر بگردانید و فقرش را به همه اعلام کنید. هیچ کس به او نسیه ندهد، وام ندهد، امانت ندهد. پس از این هر کس از این مرد شکایت کند دادگاه نمی‌پذیرد. 

آنگاه آن مرد فقیر شکمو را بر شترِ یک مرد هیزم فروش سوار کردند. مردم هیزم فروش از صبح تا شب فقیر را کوچه به کوچه و محله به محله گرداند. در بازار جلو حمام و مسجد فریاد می‌زد:

ای مردم! این مرد را خوب بشناسید او فقیر است. به او وام ندهید، نسیه به او نفروشید، با او داد و ستد نکنید، او فقیر و پرخور و بی‌کس و کار است خوب او را نگاه کنید.

شبانگاه هیزم فروش مرد زندانی را از شتر پایین آورد و گفت: مزد من و کرایه شترم را بده من از صبح برای تو کار می‌کنم.

پیردمرد زندانی خندید و گفت: تو نمی‌دانی از صبح تا حالا چه می‌گویی؟ به تمام مردم شهر گفتی و خودت نفهمیدی؟ سنگ و کلوخ شهر می‌دانند که من فقیرم و تو نمی‌دانی؟ دانش تو عاریه است. 

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود، نگاهش به مورچه‌ای افتاد که دانه گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.

در همان لحظه قورباغه‌ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود، مورچه به داخل دهان او وارد شد، قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد دهانش را گشود. آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه‌ی گندم را همراه خود نداشت.

سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و داستان او را پرسید مورچه گفت: ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد کرمی در درون آن زندگی می کند خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد.

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد، دهانش را به درگاه آن سوراخ می‌گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم.

دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم  و به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد. دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج میشوم.

سلیمان به مورچه گفت: وقتی که دانه گندم را برای آن کرم می‌بری آیا سخنی از او شنیده ای؟

مورچه گفت آری او می گوید :ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن.

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |

شرط عشق دوشنبه 5 آبان1393 16:1

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید.
موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
بیست سال بعد از ازدواج آن زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند و علت را از او پرسیدند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم"

نوشته شده توسط منوچهر دانای  | لینک ثابت |